دگرگون

یک سایت دگرگون

  • Home
RSS

آشنایی با روش های گدایی ! (عکس طنز)

Posted on ۳۰ اردیبهشت, ۱۳۹۱ by admin
No Comments
در این بخش با جدیدترین و مدرن ترین روش های گدایی آشنا میشید
و میتونید در موقع مواجهه با یکی از این موارد ، خودتون رو آماده عکس العمل بکنید !
در آغاز ، از آخرین تعرفه صنف شریف گدایی با خبر میشید
البته نوسان در همه صنفی هست ، به گزارش خبر گزاری راد اس ام اس !
با توجه به تورم این چند وقت ، باید قبل از پرداخت ، نرخ استعلام شود !


با ما همراه باشید در ادامه مطلب !


انواع و اقسام روش های گدایی

عکس های طنز و خنده دار

کاریکاتور گدایی

روش های نوین گدایی ! (طنز)

تصاویر طنز از گدایی

عکس های خنده دار

جدیدترین عکس های خنده دار

آخرین ورژن گدایی مدرن که جای هیچگونه حرفی باقی نمی ذاره !
.
.
.

و در آخر شما با قهرمان المپیک آشنا میشید
ایشون ۳ با قهرمان پارالمپیک شدن ! ولی از انعطاف پذیری بی نظیر خود جهت
گدایی استفاده میکرده که توسط برادران نیروی انتظامی کشف شده !

نیگا کنین ! فوق العاده است ! ۱۹۰ درجه پاهاش باز میشه

Categories: دگرگون

ویدیو: خیام به روایت روسها

Posted on ۳۰ اردیبهشت, ۱۳۹۱ by admin
No Comments

Categories: دگرگون

ویدیو: خیام به روایت روسها

Posted on ۳۰ اردیبهشت, ۱۳۹۱ by admin
No Comments

Categories: دگرگون

آیا دنیای دیگری هست که بشود در آن آواز خواند؟

Posted on ۳۰ اردیبهشت, ۱۳۹۱ by admin
No Comments
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده‌ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم. هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود، به خوبی در خاطرم مانده است. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید، ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش می کردم و لذت می بردم.
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند. اسم این موجود اطلاعات لطفاً بود، و به همه سوال‌ها پاسخ می داد.
ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا می کرد.
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم، روزی بود که مادرم به دیدن همسایه‌مان رفته بود. رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی می کردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد.
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که می مکیدمش دور خانه راه می رفتم، تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم.
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفاً.
صدای وصل شدن اًمد و بعد صدایی واضح و اًرام در گوشم گفت: «اطلاعات»
گفتم: «انگشتم درد گرفته» …. حالا یکی بود که حرف‌هایم را بشنود، اشک‌هایم سرازیر شد.
پرسید: «مامانت خانه نیست؟»
گفتم: «هیچکس خانه نیست.»
پرسید: «خونریزی داری؟»
جواب دادم: «نه، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.»
پرسید: «دستت به جا یخی می رسد؟»
گفتم: «می توانم درش را باز کنم.»
صدا گفت: «برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.»

یک روز دیگر به اطلاعات لطفاً زنگ زدم. صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : «اطلاعات»
پرسیدم: «تعمیر را چطور می نویسند؟» و او جوابم را داد.
بعد از آن برای همه سوال‌هایم با اطلاعات لطفاً تماس می گرفتم.
سوال‌های جغرافی‌ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت اًمازون کجاست. سوال‌های ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد. او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم.
روزی که قناری‌ام مرد با اطلاعات لطفاً تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم. او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرف‌هایی را زد که عموماً بزرگترها برای دلداری از بچه‌ها می گویند، ولی من راضی نشدم.
پرسیدم: «چرا پرنده‌های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه‌ها را پر از شادی می کنند عاقبتشان این است که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل می شوند؟»
فکر می کنم عمق درد و احساس مرا فهمید، چون که گفت: «عزیزم، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند» و من حس کردم که حالم بهتر شد.
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم. دلم خیلی برای دوستم تنگ شد. اطلاعات لطفاً متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمی رسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم.
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم، خاطرات بچگیم را همیشه دوره می کردم. در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم، یادم می اًمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم.
احساس می کردم که اطلاعات لطفاً چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه می کرد.

* * *

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک می کردم، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد. ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم: «اطلاعات لطفاً»
صدای واضح و اًرامی که به خوبی می شناختمش، پاسخ داد: «اطلاعات»
ناخوداگاه گفتم: «می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟»
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای اًرامش را شنیدم که می گفت: «فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده.»
خندیدم و گفتم: «پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی؟»
گفت: «تو هم میدانی تماس‌هایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچوقت بچه‌ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم.»
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم. پرسیدم: «اًیا می توانم هر بار که به اینجا می اًیم با او تماس بگیرم.»
گفت: «لطفاً این کار را بکن، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم.»

* * *

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم.
یک صدای نا آشنا پاسخ داد: «اطلاعات»
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم.
پرسید: «دوستش هستید؟»
گفتم: «بله یک دوست بسیار قدیمی»
گفت: «متاسفم، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت.»
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت: «صبر کنید، ماری برای شما پیغامی گذاشته است. یادداشت کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم، بگذارید بخوانمش.»
صدای خش خش کاغذی اًمد و بعد صدای نا آشنا خواند: «به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند… خودش منظورم را می فهمد…»

Categories: دگرگون

آیا دنیای دیگری هست که بشود در آن آواز خواند؟

Posted on ۳۰ اردیبهشت, ۱۳۹۱ by admin
No Comments
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده‌ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم. هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود، به خوبی در خاطرم مانده است. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید، ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش می کردم و لذت می بردم.
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند. اسم این موجود اطلاعات لطفاً بود، و به همه سوال‌ها پاسخ می داد.
ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا می کرد.
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم، روزی بود که مادرم به دیدن همسایه‌مان رفته بود. رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی می کردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد.
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که می مکیدمش دور خانه راه می رفتم، تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم.
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفاً.
صدای وصل شدن اًمد و بعد صدایی واضح و اًرام در گوشم گفت: «اطلاعات»
گفتم: «انگشتم درد گرفته» …. حالا یکی بود که حرف‌هایم را بشنود، اشک‌هایم سرازیر شد.
پرسید: «مامانت خانه نیست؟»
گفتم: «هیچکس خانه نیست.»
پرسید: «خونریزی داری؟»
جواب دادم: «نه، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.»
پرسید: «دستت به جا یخی می رسد؟»
گفتم: «می توانم درش را باز کنم.»
صدا گفت: «برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.»

یک روز دیگر به اطلاعات لطفاً زنگ زدم. صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : «اطلاعات»
پرسیدم: «تعمیر را چطور می نویسند؟» و او جوابم را داد.
بعد از آن برای همه سوال‌هایم با اطلاعات لطفاً تماس می گرفتم.
سوال‌های جغرافی‌ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت اًمازون کجاست. سوال‌های ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد. او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم.
روزی که قناری‌ام مرد با اطلاعات لطفاً تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم. او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرف‌هایی را زد که عموماً بزرگترها برای دلداری از بچه‌ها می گویند، ولی من راضی نشدم.
پرسیدم: «چرا پرنده‌های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه‌ها را پر از شادی می کنند عاقبتشان این است که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل می شوند؟»
فکر می کنم عمق درد و احساس مرا فهمید، چون که گفت: «عزیزم، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند» و من حس کردم که حالم بهتر شد.
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم. دلم خیلی برای دوستم تنگ شد. اطلاعات لطفاً متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمی رسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم.
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم، خاطرات بچگیم را همیشه دوره می کردم. در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم، یادم می اًمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم.
احساس می کردم که اطلاعات لطفاً چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه می کرد.

* * *

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک می کردم، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد. ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم: «اطلاعات لطفاً»
صدای واضح و اًرامی که به خوبی می شناختمش، پاسخ داد: «اطلاعات»
ناخوداگاه گفتم: «می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟»
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای اًرامش را شنیدم که می گفت: «فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده.»
خندیدم و گفتم: «پس خودت هستی، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی؟»
گفت: «تو هم میدانی تماس‌هایت چقدر برایم مهم بود؟ هیچوقت بچه‌ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم.»
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم. پرسیدم: «اًیا می توانم هر بار که به اینجا می اًیم با او تماس بگیرم.»
گفت: «لطفاً این کار را بکن، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم.»

* * *

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم.
یک صدای نا آشنا پاسخ داد: «اطلاعات»
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم.
پرسید: «دوستش هستید؟»
گفتم: «بله یک دوست بسیار قدیمی»
گفت: «متاسفم، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت.»
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت: «صبر کنید، ماری برای شما پیغامی گذاشته است. یادداشت کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم، بگذارید بخوانمش.»
صدای خش خش کاغذی اًمد و بعد صدای نا آشنا خواند: «به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند… خودش منظورم را می فهمد…»

Categories: دگرگون
کلا 5,885 صفحه567891011121314
  • Random Posts

    • حفظ و برقراری امنیت رایانه با Zemana AntiLogger 1.9.2.525 Multilingual
    • سیستم صوتی بلوتوث Rukus با توان انرژی خورشید
    • باریک تریک تلفن هوشمند دنیا: موتورولا Droid RAZR
    • IT Clamp خونریزی زخمها را به سرعت بند می آورد
    • عامل اصلی رفلکس معده چیست؟..
  • تقویم دگرگون

    اردیبهشت ۱۳۹۱
    ش ی د س چ پ ج
    « فروردین    
     ۱
    ۲۳۴۵۶۷۸
    ۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴۱۵
    ۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰۲۱۲۲
    ۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷۲۸۲۹
    ۳۰۳۱  
  • بایگانی ماهانه

    • اردیبهشت ۱۳۹۱ (۲۷۱۴)
    • فروردین ۱۳۹۱ (۳۳۱۵)
    • اسفند ۱۳۹۰ (۳۶۲۶)
    • بهمن ۱۳۹۰ (۲۹۶۷)
    • دی ۱۳۹۰ (۳۰۲۲)
    • آذر ۱۳۹۰ (۳۲۱۸)
    • آبان ۱۳۹۰ (۳۱۱۴)
    • مهر ۱۳۹۰ (۲۰۳۳)
    • شهریور ۱۳۹۰ (۱۶۶۶)
    • مرداد ۱۳۹۰ (۱۶۸۹)
    • تیر ۱۳۹۰ (۱۸۳۲)
    • خرداد ۱۳۹۰ (۱۶۲)
  • جدیدترین مطالب

    • نسخه جدید انگری بردز تنها تحت وب عرضه خواهد شد
    • سفر تاریخی SpaceX به ایستگاه بین المللی فضایی
    • آغاز عرضه عمومی سهام فیسبوک: میلیاردرهای جدید دنیای تکنولوژی
    • به بهانه D10، تنها گفتگوی دو نفره گیتس و جابز در D5 – بخش سوم: پُست پی‌سی
    • جمعه بازیار: پنگوئن های پرنده، دستیار باب سارق در غرب وحشی
    • دانلود کارت ویزیت تجاری – Cloud Business Card
    • دانلود بافت پارچه – Fabric Textures
    • دانلود فریم ساده چوبی – ۶ PNG Frames
    • دانلود تصاویر پس زمینه گلدار قدیمی – Background
    • آموزش ویدئویی فتوشاپ به زبان فارسی – آموزش ساخت یک تصویر از دید دوربین امنیتی در فتوشاپ
    • مشاهده آثار طراحان داخلی، آثار گرافیکی مجتبی شریف از ایران
    • دانلود تصاویر وکتور اتومبیل – Automobile
    • ۲۶ کارت ویزیت با طراحی های غیرعادی اما زیبا و بدیع
    • سرگرمی روز جمعه : کنترل کردن گروه زنبوران
    • فارسی نویس ، چاره ای برای مشکلات فارسی نویسی در ویندوزفون
    • dynabook REGZA PC D732 اولین تلویزیون و All In One با پردازنده Ivy Bridge
    • تلویزیون HDTV 75 اینچی ۳ بعدی میتسوبیشی
    • دانلود فیلم ایرانی قدیمی و بسیار کمیاب سرخ پوستها – ۱۳۵۷
    • دانلود فیلم ایرانی قدیمی و بسیار کمیاب سرخ پوستها – ۱۳۵۷
    • چرا آبادانیها به لاف زن معروفند
    • چرا آبادانیها به لاف زن معروفند
    • عکس: چند عکس خیلی دیدنی‌
    • عکس: چند عکس خیلی دیدنی‌
    • عکس: استانبول بزرگ‌ترین شهر ترکیه
    • عکس: استانبول بزرگ‌ترین شهر ترکیه
    • آواز عاشقانه از قیصر امین پور با کلام لیدا قائم مقامی
    • آواز عاشقانه از قیصر امین پور با کلام لیدا قائم مقامی
    • ‫عشق و مهر مادری تا این حد….
    • ‫عشق و مهر مادری تا این حد….
    • غذاهای ممنوعه در جهان را بشناسید
    • غذاهای ممنوعه در جهان را بشناسید
    • دستگاهی که قادر است درد را اندازه گیری کند
    • دستگاهی که قادر است درد را اندازه گیری کند
    • عکس: بدون شرح از نوع ایرانی ۲
    • عکس: بدون شرح از نوع ایرانی ۲
    • مرغی در چین که تصور میکند پنگوئن است
    • مرغی در چین که تصور میکند پنگوئن است
    • عکس: آشنایی با روش های گدایی ! (عکس طنز)
    • عکس: آشنایی با روش های گدایی ! (عکس طنز)
    • آشنایی با روش های گدایی ! (عکس طنز)
    • آشنایی با روش های گدایی ! (عکس طنز)
    • ویدیو: خیام به روایت روسها
    • ویدیو: خیام به روایت روسها
    • آیا دنیای دیگری هست که بشود در آن آواز خواند؟
    • آیا دنیای دیگری هست که بشود در آن آواز خواند؟
    • عکس: گفتن "دوستت دارم " به همسرتان لوس و بی معنی شده
    • عکس: گفتن "دوستت دارم " به همسرتان لوس و بی معنی شده
    • حرکات خفن یک خانم بادی گارد خیلی جالبه !
    • خوش شانسی ؟ بد شانسی ؟ کسی چــه میداند ؟
    • واااااااااااااای یه عــــــروس اکازیون برای پسرای توپترین ها …..از دست ندید
  • دانلود رایگان

  • موضوعات

    • آنتی ویروس NOD32 (82)
    • امنیت (۶۴)
    • ایران (۱)
    • اینترنت (۳)
    • تکنولوژی (۱۹)
    • دانلود (۲۱۱۳)
    • دسته‌بندی نشده (۳۴۱)
    • دگرگون (۱۵۵۲۱)
    • زندگی (۱۰)
    • سیاست (۱۲)
    • طبیعت (۱)
    • عکس و تصویر (۲)
    • عکسهای قدیمی (۱۱۶)
    • فرهنگ و هنر (۹۷)
    • فناوری اطلاعات (۸۸۱۹)
    • مناسب (۶۱)
    • هنرمندان (۱)
    • پزشکی (۴۷۸)
    • گرافیک (۱۶۵۷)
    • گوگل (۲)
  • اطلاعات

    • نام‌نویسی
    • ورود
    • پیگیری نوشته‌ها باRSS
    • پیگیری دیدگاه‌ها با RSS
    • WordPress.org
© دگرگون. Proudly Powered by WordPress | Nest Theme by YChong