به مناسبت روز زن یه هدیه کاربردی برای خانم های خوب.
نیست
گل فروشی و قنادی ها انگار از شهری همسایه، نه چندان دوست، حرف می زدند و دست هایی که پر بود از کادو پیچ های گل دار و قلب دار و صورتی و سفید هم لابد از خاطره ای دور.
همه ی جعبه های شیرینی انگار می خواست برود تا در یخچال بماند و بوی پیاز مانده یی سالاد شیرازی را بگیرد و خامه های روی رولت ها خشکی بزند و زیر نان های خامه ای خیس و خمیری شود . . .
همه ی جعبه ها ی کادو شده انگار پوشالی بود و هر چقدر هم چسب های نواری و روبان های پاپیون زده اش را باز می کردی چیزی غیر از تهی داخلشان نمی یافتی
همه ی لبخند ها انگار می رفت تا غم گنانه ماسیده شود روی لب هایی که اینک سفت رویشان میخکوب شده بود
گل های سرخ و مخملی امروز در آستانه ی رنگ باختن اند و تا چند دقیقه ی دیگر حتی گلبرگ های نه چندان با طراوتشان از ساق های بی رمق فرو می ریزند و رقص کنان پای گلدانی می ریزند که غیر از ساقه و تیغ ها میهمانی دیگری ندارند . . .
همه کارت های مبارکباد از جنس های نامرغوب و بی قوارده اند که فقط به درد پاره کردن می خورند و دور ریختن . . .
عطر گل ها امروز به گلاب جا مانده در گلاب پاچ پارسالی شبیه تر است . . .
و شیرینی های فرانسه مزه ی خرمای بی گردو و پودر نارگیل . . .
تاج های گل همه به درد پرپر شدن می خوردند . . .
امروز
روز
مادر
نیست
. . .
چند تا جوراب سیاه
و چقدر ارزوی نیمه کاره و ناکام
که
حتی . . .
در آمدن اولین حقوق من
دیگر تو نبودی
اعترافات
منِ هفت ساله و برادر نه ساله ام رفته ایم تا کادوی روز مادر بخریم،من صد و پنجاه و برادر صد تومن داشتیم. پول ها را روی هم می گذاریم تا برویم و از شاطر ، مغازه دار اول توده که همه ی سال آمار ویترینش را گرفته ایم، کادوی روز مادر بخریم.
بعد از تماشای چند باره و مفصل دکور مغازه متفقا رای بر این میشود تا گلدان طلایی رنگ را که از دو طرف دسته های ریزی داشت و رویش هم گل های رنگی و طلایی داشت را بخریم که به شدت هوش از سرمان پرانده است و در عوالم بچگی یحتمل گمان می کریدم مادرمان با دیدن گلدان عاشقش هم خواهد شد.
قیمت گلدان سیصد تومان بود و ما با آخرین سکه های ته جیبمان که آن زمان دو تومنی و پنج تومنی بود نمی توانستیم این فقدان پنجاه تومنی را فراهم کنیم و شاطر هم رضایت نمی داد تخفیف بدهد و چنین شد که مشغول زدن تو سر خودمان و بحث و انتخاب های دیگر و بررسی راهکارهای ممکن بودیم که اگر با اون پنجاه تومن دیروزی توپ نمی خریدی که پاره کنی که توپت را سه لایه کنی الان همه چی حل بود.
در این حیث و بیث سر و کله ی یک زوج که داشتند از کوهپیمایی شان بر می گشتند دم در مغازه و پشت سر ما هویدا گشت، و شاطر بلافاصله با بی میلی ما را گذاشت کنار و مشغول پرسیدن از آنها شد که چی می خواهند و . . . کم کم ناامیدی داشت از پا درمان می آورد که زن که پشت سرم بود با یک جمله ی جادویی تمام اندوهم را بدل به ذوقی مضاعف کرد که اجازه می دهید ما ما کادتونو حساب کنیم! برادرم که از خدا خواسته می توانست با صد تومنش دو تا توپ دیگر برای خودش بخرد بلافاصله مراتب رضایت و خرسندی اش را به زن اعلام کرد و این شد که ما خوش خوشان همراه کادو و به اضافه ی جیب های پرپول برگشتیم خانه و در راه قرار گذاشتیم مادر هیچ وقت از راز سر به مهرمان مطلع نشود!
گلدان چند سال پیش شکست . . .
اما خاطره خوش آن آدم ها را در نرمترین جای دلم، جایی که هیچ وقت حتی ترک هم برندارد نگهداری می کنم!
روز زن ، روز مادر ، روز خواهر . . . مبارک!
پارازیت!
میدونید وقتی آدم خیلی عصبانی باشه یعنی چی؟ یعنی خیلی عصبانیه! باورتون میشه! اونم از دست یکی که داری بهش ترحم میکنی. اونوقت همین ترحم چماق میشه رو سر آدم. بعد دیگه تصمیم میگیری به کسی ترحم نکنی٬ اینم یعنی اینکه تبدیل به یه هیولا شدی! حالا از خودت بدت میاد و تصمیم میگیری دوباره آدم باانصافی بشی٬ بازم یکی پیدا میشه و از انصافت سوءاستفاده میکنه و دوباره …
الان من تو این سیکل بسته گیر افتادم و نمیدونم تکلیفم چیه. البته طبیعیه٬ وقتی واسه وجدان ظرفیت سازی نشه و اونوقت بخوای ادای “مادر ترزا” رو درآری٬ چنین بلای نرم افزاری سرت میاد. درست مثل اینکه DDR RAM در حد ۱۲۸ مگ داشته باشی و بخوای دلتا فورس ۵ نصب کنی!
آخه چرا بعضی ها آدمو توی این موقعیت قرار میدن که محدودیت سخت افزاریش عیان بشه؟ اصلا میدونید چیه؟ فکر نکنید اگه یکی راننده خوبی باشه هیچوقت تصادف نمیکنه٬ برعکس ممکنه بدتر از همه تصادف کنه. چون به قول چینی های یه بار مصرف: ماهرترین سوارکارها بدتر از همه به زمین میخوره! (چقدر خودمو تحویل گرفتم)
معضل جدید ما وقتی شروع شد که یه زن و شوهر به سراغمون اومدن. شوهر زندانی بود و طبق معمول همسرش اومده بود تا روی nerve ما راه بره. انصافا هم کارشو خوب انجام داد. شوهر کمتر حرف میزد. فقط از بی مهری زمونه گلایه میکرد و این که بدشانسی آورده و در شرایط نامناسب اقتصادی سرمایه گذاری کرده. بعد هم واردات بی رویه از کشورهای دوست و برادر و با مخ به زمین خوردن!
ــ دکترجان! میدونستم بالاخره اینطوری میشه!
ــ اگه میدونستی چرا سرمایه گذاری کردی؟
ــ چه میدونستم!!
اصولا ما عادت نداریم از زندانی بپرسیم چرا زندانی شده. درواقع طبق قوانین٬ نباید بپرسیم. چون ممکنه در نظریه مون تاثیر گذار باشه. مثلا ممکنه به عنوان یه مرد از اینکه یه مرد بیگناه دیگه واسه خاطر مهریه سر از هلفدونی در آورده٬ حس همذات پنداری٬ قلقلکمون بده و حق و ناحق کنیم. اما اونایی که زندانی مهریه هستن بدون استثناء از همون اول٬ مثل یه قهرمان این پوئن مثبت خودشونو رو میکنن. انگار که نباید این اتفاق میافتاد٬ جامعه قدر اونارو ندونست و از بد روزگار و بیعدالتی سر از پشت میله ها درآوردن!
از اونجایی که خیلی باتجربه تشریف دارم٬ از اول فهمیدم که این بابا زندانی مهریه نیست. چون اصلا حرفی از مهریه به میون نیاورد. البته برای فهمیدن این نکته پیچیده راه ساده تری هم بود. چون اونیکه باید بابت مهریه تلکه ش میکرد٬ همراهش بود و داشت سنگشو به سینه میزد.
در اولین مراجعه یه نامه از جناب دکتر آذرنیک داشتن. مبنی بر اینکه تست ورزش مثبت شده و نامبرده باید تحت بررسی آنژیوگرافیک قلب قرار بگیره. منم یه هفته بهش استراحت دادم تا اینکار انجام بشه. بعد از یه هفته با یه نامه دیگه اومدن. توصیه آقای دکتر بعد از آنژیوگرافی این بود که به دلیل درگیری تنه شریان کرونر چپ٬ بهتره که عمل جراحی قلب باز براش انجام بشه. خب طبیعی بود که باید این فرصتو بهش میدادم. یک ماه استراحتشو تمدید کردم. بهشون توصیه اکید کردم که حتما از این فرصت استفاده کنن چون قابل تمدید نیست. اما یک ماه بعد با همون ادا و اطوار اومدن. خانم همسر از زمین و زمان شکایت داشت. آقای شوهر هم انگار اگه یک کلمه حرف بزنه قلبش میاد ته حلقش! صم بکم یه گوشه نشسته بود و در غور عمیقی فرو رفته بود. چیزی هم اگه می پرسیدم با ایماء و اشاره جواب میداد. حدسم درست بود. عمل جراحی انجام نشد. خانم همسر با لحن طلبکارانه ای باهام طرف میشه. ظاهرا داشت دست پیش می گرفت که پس نیافته. مدعیه پزشک جراح تشریف بردن خارج از کشور و مرکز قلب رجایی بهشون نوبت نداد و …
می دونستم داره حرفای صدمن یه غاز میزنه. اعصابم به هم ریخته بود. برگ گزارش آنژیوگرافی جلوم بود. دو تا از عروق کرونر تنگی بالای نود درصد داشتن. این یعنی نباید بیمار به حال خودش رها بشه. حتما باید یه پروسه درمانی در اسرع وقت انجام بشه. اما اونا اصلا شرایطو درک نمیکردن. از این وضعیتی که پیش اومده بود٬ داشتن برای گرفتن عدم تحمل حبس سوء استفاده میکردن. مطمئن بودم که به این زودیها تن به جراحی نمیدن. نطق غرایی براشون انجام دادم. در خصوص ضرورت جراحی و اینکه با هالو طرف نیستن و … آخر سر هم اتمام حجت کردم که اگه دفعه بعد با همین تیریپ بیان٬ کل استراحت هایی که تا حالا دادم رو باطل میکنم تا غیبت بخوره و دیگه بهش مرخصی ندن.
اما بشنوید از اون طرف. یعنی شهر محل سکونتش. جایی که این مشتری به ظاهر آروم و ستمدیده ما٬ از کلی آدم کلاهبرداری کرده بود و متواری شد و در نهایت تحت تعقیب قرار گرفت. معنی فعالیت اقتصادی رو هم فهمیدیم. طلبکارها بعد اینکه فهمیدن از نیروی انتظامی آبی گرم نمیشه٬ خودشون گشت نامحسوس تشکیل دادن و محل هایی که به نظر میرسید در اونجا تردد کنه رو زیر نظر گرفتن. بالاخره تونستن بازداشتش کنن و تحویل نیروی انتظامی بدن. دادستان اون شهر هم قرار بازداشت اونو صادر کرد. ولی چون شهرشون از نعمت زندان بی بهره بود٬ اونو پاس دادن به شهر ما تا از لوث وجودش بی بهره نمونیم. از همون روز اول مدعی شد که مشکل قلبی داره و اگه اونجا نگهش دارن سکته میزنه و مایه دردسرشون میشه. دادستان هم اونو به ما ارجاع داد و ما هم بدون اینکه بدونیم پشت قضیه چی هست هی بهش استراحت میدادیم. اونم برای اینکه دل طلبکاراشو بسوزونه٬ ادعا کرد که توی دادگاه و پزشکی قانونی آشنا داره و داغ زندان رفتنو تو دلشون میذاره!
بالاخره کاسه صبر طلبکارا از زیر نیم کاسه دراومد و اونا حدس زدن این وسط یه چیزی داره لبریز میشه! دسته جمعی به محل دادگستری شهرشون میرن و تحصن میکنن. دادستان علت این عمل قبیح رو ازشون میپرسه و اونا هم از دست این حقیر عارض میشن که دستش با این کلاهبردار توی یک کاسه هست و حتی نذاشت طرف یک شب توی زندان بخوابه! خب راست میگفتن نذاشتم دیگه٬ حرف حق که جواب نداره. اصلا زورشو داریم میتونیم. همینه که هست!
بدتر از همه این که دادستان اونجا با دادستان اینجا تماس گرفت و درددل کرد و در ضمن ازش خواست که راجع به من یه تحقیقی بکنه که تا چه حد اهل یک کاسه شدن با کلاهبرداران و افراد شارلاتان هستم. دادستان اینجا هم صاف زنگ زد به من تا ازم تحقیق بکنه. کلی خندیدیم.
خیالم جمع بود که طرف الان جراحی قلب انجام داده و همین که بیاد٬ مدارک بیمارستانی رو ضمیمه گواهی میکنم و برای دادستان اونجا میفرستم تا راجع به مجموعه پزشکی قانونی فکر بد نکنه. روز موعود رسید. زن و شوهر وارد شدن٬ اما دوباره همون نمایش مسخره رو شروع کردن. آخ که خونم به جوش اومد. پرونده رو کوبیدم روی میز٬ در حد مرگ عصبانی شده بودم که یکی اینقدر منو پخمه گیر بیاره. انرژی بسیار زیادی در وجودم جمع شده بود که باید تخلیه میکردم بنابراین تصمیم گرفتم فریاد بزنم. حین فریاد زدن هم باید چیزی میگفتم٬ الکی که نمیشد عربده کشید. چیزی یادم نیومد و ناخودآگاه فریاد کشیدم برید بیرون! اونا هم با عجله رفتن بیرون. اما کلی کار باهاشون داشتم٬ فعلا نباید میرفتن بیرون. این بود که دوباره فریاد زدم بیاید تو!
اما کارمند پذیرش بود که سراسیمه اومد تو.
ــ تو اینجا چیکار میکنی؟
ــ اتفاقی افتاده دکتر؟
ــ نه همینطوری دارم تست صدا میدم! بهشون بگو بیان تو!
خیلی سربه زیر اومدن داخل. یه نطق دیگه واسشون کردم. بهشون گفتم که فکر نکنن تونستن این دو ماه سرم گول بمالن. یادآوری کردم که همه چی رو میدونم و دیگه اجازه نمیدم یکی از حسن نیت ما سوءاستفاده کنه. همینکارو کردم. به دادستان نامه نوشتم و گفتم که این فرد از فرصتی که در اختیارش قرار دادیم استفاده نکرده و عملا در این مدت کار مثبتی انجام نداده. نه تنها نیاز به تمدید استراحت نداره٬ بلکه استراحت قبلی ایشان هم از نظر ما باطله.
الان عصبانیتم کمتر شد. چون با گزارشی که نوشتم یه جورایی هفت نفر از اجداد صالحشو جلوی چشمش آوردم. به نظرتون کار اشتباهی کردم؟
پ.ن:
نام تو رازی نوشته بر بال پروانه هاست٬ گلها همه به نام تو مشهورند٬ آیینه ها از انعکاس نام تو می خندند٬ و من تنها برای تو میگویم٬ زندگی کن تا زنده بمانم. روزتان مبارک ای مادران همه سرزمین من!